اصول تربيت
در تعريف اصل گفته اند كه آن به معناى ريشه و اساس است و برخى اهل لغت ، آن را به معناى بنيان و تكيه گاه تعريف كرده اند. دكتر هوشيار، اصول تربيت را مبناى رفتار شاگرد و معلم تلقى مى كرد و آن را اساس رفتار پرورشى مى دانست و معتقد بود كه اصول را بايد از نيازهاى فردى و اجتماعى استخراج كرد.
دراين بحث ، به مانند تكيه گاه هاى نظرى و عملى تربيت است كه بر اساس آن مى توان روشها و شيوه هاى تربيتى را اخذ كرد و به عنوان راهكارهاى اساسى ، در فعاليتهاى تربيتى مورد استفاده قرار داد.
در نظام تربيتى اسلام ، اصول عبارت از مفاهيم و تكيه گاههاى نظرى است كه از مطالعه در متن قرآن ، احاديث و سيره نبوى ، كشف ، استخراج و تدوين مى شود تا راهنماى مربيان و معلمان در فعاليتهاى تربيتى باشد.
در اين مبحث ، برخى از اصول تربيت را به گونه اى اجمالى مورد بررسى قرار مى دهيم :
1. اصل ارتباط باطن و ظاهر
باطن و ظاهر آدمى ، دو جلوه از واقعيت وجودى او را تشكيل مى دهند، اولى ، نمود پيچيده و پنهان اين واقعيت رابه خود اختصاص مى دهد و دومى نمود كم و بيش آشكار و سطحى را شامل مى شود اين دو جلوه از رابطه اى معنادار و عميق با يكديگر برخوردارند.
يكى از بهترين توصيفها دراين زمينه را مى توان از كلام حضرت على (ع ) برداشت كرد، آنجا كه مى فرمايند:
و اعلم ان لكل ظاهر باطنا على مثاله ، فما طالب ظاهره ، طاب باطنه و ما خبث ظاهره خبث باطنه .
وبدان براى هر ظاهر وآشكارى ، برابر آن باطن و پهانى است ، پس ‍ آنچه راظاهر، نيكو باشد، باطنش هم نيكوست ، و آنچه را ظاهرش ‍ زشت و بد باشد، باطنش نيز زشت و ناپاك است (97).
و از كلام آن سرور است كه به منظور نشان دادن رابطه ميان اسرار باطنى و رفتار ظاهرى فرمودند:
مااضمر احد شيئا الا ظهر فى فلتات لسانه و صفحات وجهه .
كسى چيزى را در درونش پنهان نكرد، الا آنكه همان چيز در رنگ رخسارش و گفتارهاى لغزشى زبانش آشكار گرديد(98).
مكتب تربيتى اسلام ، ناظر به تحول آدمى از درون و اعماق وجود اوست ، زيرا چنين دگرگونى كه از درون و در باطن ايجاد شود، به ندرت در معرض زوال قرار مى گيرد و به تعبيرى در وجود او نهادينه مى شود.
علاوه بر آن ، انسان براى دستيابى به هر تحولى نياز به اميد و نگرش ‍ مثبت دارد تا انگيزه اى براى تحولات بعدى در او ايجاد شود. حضرت على (ع ) در كلامى گوهربار، هر دو مفهوم رامورد نظر قرار داده اند و مى فرمايند:
من اصلح سريرته اصلح الله علانيته ، و من عمل لدينه كفاه الله امر دنياه ، و من احسن فيما بينه و بين الله احسن الله ما بينه و بين الناس (99).
آن كس كه درونش را اصلاح كند، خداوند ظاهرش را اصلاح مى نمايد و هر كس براى دينش كار كند، خداوند دنيايش را كفايت مى كند و آن كس كه ميان خود و خدا را اصلاح كند، خداوند بين او و مردم را اصلاح خواهد كرد.
در عبارتى از حضرت عيسى - عليه السلام - آمده است :
باطن شخص را از كلمات و اعمالش بسنجيده .
شارح حديث مى نويسد، زيرا كه هرگز درخت خار انجير ندهد هرچه از زبان مى تراود، از دل سرچشمه ميگيرد. كسى كه فحاش و بدگوست ، چون دلش معدن تاريكى و ظلمات و پليدى هاست ، از زبانش نيز همان بيرون مى تراود از اين روى بود كه وقتى كسى به حضرت عيسى (ع ) بد گفت ايشان در حقش دعا فرمود، ازايشان پرسيدند: آن كس بد كرده است و تو او را دعا مى كنى ؟ آن حضرت فرمود كه هركس از آنچه خزانه دارد انفاق مى كند(100).
امام خمينى (س ) در اين زمينه بحثى را عنوان مى كنند كه مخلص آن تاءثير اعمال در نفس آدمى است ايشان مى فرمايند:
هر يك از اعمال حسنه يا سيئه را در نفس تاءثيرى است ؛ پس اگر آن عمل از سنخ عبادات و مناسك باشد، تاءثيرش آن است كه قواى طبيعيه را خاضع قواى عقليه كند و جنبه ملكوت نفس را بر ملك قاهر نمايد و طبيعت را منقاد روحانيت نمايد تا برسد به آن مقام كه جذبات روحيه دست دهد و به مقصود اصلى رسد و هر عملى كه اين تاءثير را بيشتر كند و اين خدمت را بهتر انجام دهد، آن عمل مصابتر و مقصود اصلى ، بر آن بهتر مترتب است (101).
ايشان در اين عبارات از تاءثير اعمال ظاهرى بر باطن آدمى جلوه اى رابيان كرده اند و در بيان تاءثير معاصى بر باطن آدمى مى فرمايند:
اگر عصيان موجب فعليت و بروز وظهور ملكات رذيله نفسانيه نشود، صاحب آن از ساحت رحمت و درگاه قرب عزت پروردگار دور نيفتد به خلاف آن كه اگر معصيت رذايل فطريه را ظاهر و فعلى سازد و صورت باطن انسان را مبتدل به صورت جنود جهل نمايد از ساحت رحمت دور شود و چه بسا شود كه نور فطرت الهى به كلى منطفى گردد (102)
آن بزرگوار در بيان شيوه هاى دستيابى به ملكات اخلاقى مى نويسند:
بايد دانست كه به واسطه شدت اتصالى كه مابين ملك بدن و نشئات غيب و شهادت است و آن عالى در عين دنو است و دانى در عين علو است و با وحدت تمام قواست - بنابراين تمام آثار ظاهريه در روح و آثار معنويه در ملك بدن سرايت مى كند.پس اگر كسى در حركات و سكنات مواظبت كند كه با سكونت و آرامش رفتار كند و در اعمال صوريه مانند اشخاص حليم رفتار كند، كم كم اين نقشه ظاهر به روح سرايت كند و روح از آن متاءثر شود و نيز اگر مدتى كظم غيظ كند و حلم را به خود ببندد، ناچار اين تحلم به حلم منتهى شود(103).
امام بر ارتباط باطن و ظاهر آدمى نيز، ضمن مباحث ديگر، مكرر تاءكيد مى كنند و مى فرمايند:
مكرر ذكر شد كه رابطه بين روح و باطن ملكوتى با ظاهر و قواى ملكى نفس ، به قدرى است كه هر يك از ظاهر و باطن متاءثر از آثار ديگر شود و كمال و نقص و صحت و فساد هر يك سريان به ديگرى نمايد(104).
و چنانچه روح سالم كامل ، سلامت و كمال خود را از روزنه هاى قواى ملكى نمايش دهد، مانند كوزه كه آب صاف گواراى خود را از منافذ خود كه روابط بين ظاهر و باطن است بيرون دهد(قل كل يعمل على شاكلته ) (بگو هركس به آن عليل ناقص - كه تيره بختى و پريشان روزگارى بر چهره او چيره شده و در تحت تصرف شيطان ، سعادت و كمال فطرى را از دست داده و به انواع احتجابات محتجب شده - از منافذ قواى خود كه روابط ملكوت و ملك است ، رنگ خود را كه صبغة الشيطان و در مقابل صبغة الله است بيرون دهد(105).
از آنچه گفته شد، اين نتيجه حاصل مى شود كه :
O باطن و ظاهر آدمى ، از تاءثير و تاءثر متقابلى بر يكديگر برخوردارند.
O هر عملى كه آدمى انجام دهد، نشان دهنده تاءثيرى در باطن اوست .
O براى تحول آدمى ، مى توان او را به اعمالى ترغيب كرد تا به تدريج در باطن او سرايت كند.
O بايد باطن را از شوائب تخليه كرد تا در ظاهر نيز آراستگى پديد آيد.
2. اصلاعتدال
آدمى پيوسته ميان دو افراط و تفريط در نوسان است و آسيبهاى اخلاقى و تربيتى نيز عمدتا از عدم اعتدال ناشى مى شود.
در سفارشهاى اخلاقى پيامبر اسلام (ص ) نيز آمده است كه :
اى مردم معتدل باشيد، زيرا خدا ملول نمى شود، مگر هنگامى كه شما ملول مى شويد (106).
نام نيك و ملايمت و اعتدال ، يك جزء از بيست و چهار جزء پيغمبرى است (107).
اين دين (اسلام ) متين است ، پس در آن با رفق و مدارا وارد شويد(108)
برداشتى كه از سخن فوق حاصل مى شود اين است كه چون جوهر دين اعتدال است ، پس اعمال و عبادات و وظايف دينى را با رعايت حداعتدال انجام دهيد.
امام خمينى (س ) در اين باره مى نويسند:
و اعتدال حقيقى ، جز براى انسان كامل كه از اول سير تا منتهى النهايه وصول ، هيچ منحرف و معوج نشده است ، براى كسى ديگر مقدر و ميسور نيست و آن به تمام معنى خط احمدى و خط محمدى است و ديگران از سايرين ، سير به تبع كنند نه به اصالت ... ازاين جهت فضيلت به قول مطلق و سير بر طريق عدالت و بر سبيل اعتدال بيش از يكى نيست (109)
ايشان در بخشى از مباحث خود با عنوان تحصيل فضيلت عدالت مى نويسند:
بدان كه تعديل قواى نفسانيه كه غايت كمال انسانى و منتهاى سير كمالى بسته به آن است ، بلكه به يك معنى خود آن است از مهمات امور است كه غفلت از آن خسارت عظيم و خسران و شقاوت غير قابل جبران است (110).
امام رسيدن به شخصيت معتدل را در جوانى عملى تر مى دانند تا سنين بعد از جوانى (111)
از متفكران و انديشمندان تربيتى مكتب اسلام ، بايد از شهيد ثانى (ره ) نام برد كه در آداب و وظايف معلم ، از رعايت اعتدال به عنوان يك وظيفه نام مى برد و معتقد است كه معلم بايد مصلحت و شرايط واوضاع شاگرد را هميشه مورد نظر قرار دهد(112)
3. اصل ابتلا
ابتلا از ريشه بلى به معناى مندرس شدن و فرسودگى آمده است و ظاهرا اهل لغت معتقدند كه چون انسان در معرض شدايد و تنگناها قرار گيرد، از شدت و دشوارى آنها، فرسوده مى شود و در آيات قرآنى به معناى امتحان الهى و آزمون به كار رفته است به عنوان نمونه در آيات 1 و 2 سوره ملك آمده است :
تبارك الذى بيده الملك و هو على كل شى ء قدير، الذى خلق الموت والحيوة ليبلوكم ايكم احسن عملا
فرخنده است آن كه به دست اوست ملك و سلطنت ، و او بر هر چيز تواناست ، آن كس كه آفريد مردن و زندگانى را تا امتحان كند شما را كه كدام يك در عمل نيكوتريد.
در كلام رسول خدا(ص ) آمده است :
وقتى خدا بنده اى را دوست دارد، وى را مبتلا سازد تا تضرع او را بشنود(113)
وقتى خداوند بنده اى را دوست دارد، وى را مبتلا سازد و وقتى وى را كاملا دوست دارد، او را خاص خود مى سازد(114).
ابتلاى پيغمبران ازهمه مردم سخت تر است و پس از آن هركه به آنها نزديكتر است ، به اندازه قوت دين خود بلا مى بيند. اگر دين او محكم باشد، ابتلاى او سخت است و اگر دين او سست باشد، به اندازه دين خود بلا مى بيند بلا بر بنده فرود مى آيد تا همه گناهان او را پاك كند(115).
وقتى خداوند براى قومى نيكى خواهد، آنها را مبتلا سازد...(116)
نكته قابل توجه آن است كه دايره ابتلا به اوليا و بندگان الهى محدود نمى شود، بلكه افراد نافرمان و عاصى را نيز دربر مى گيرد ولى نوع بلا انگيزه الهى از نزول بلا و تاءثيراتى كه در هر يك بر جاى مى گذارد، متفاوت است دقت در حديث ذيل اين تفاوتها را تا حدودى آشكار مى سازد.
ان البلاء للظالم ادب و للمؤ من امتحان و للانبياء درجة و للاولياء كرامة (117).
به درستى كه بلا براى ستمگر، (نوعى ) گوشمالى و براى ايمان آورده ، آزمون و براى پيامبران ، رفعت مقام وبراى اوليا، موهبتى محسوب مى شود.
امام خمينى در توجيه نسبت به ابتلا به حق تعالى مى نويسند:
نفوس انسانيه در بدو فطرت و خلقت ، جز محض استعداد و نفس ‍ قابليت نيستند و عارى از هرگونه فعليت در جانب شقاوت و سعادت هستند و پس از وقوع در تحت تصرف حركات طبيعيه جوهريه و فعليه اختياريه ، استعدادات متبدل به فعليت شده و تميزات حاصل مى گردد. پس اميتاز سعيد از شقى و غث از سمين به حيات ملكى پيدا شود و غايت خلقت حيات اميتاز و اختبار نفوس ‍ است ، پس ترتب امتحان بر خلق معلوم شد.
تجزيه و تحليل
از بررسى موارد مذكور نكاتى چند حاصل مى شود كه به ترتيب ذيل ارائه مى شود:
O انسان ، مجموعه اى بى نظير از قابليتها، تواناييها و ظرفيتهاست .
O قرار گرفتن آدمى در شرايط عادى و معمولى زندگى ، موجب شكوفايى بخش محدودى از قابليتها مى شود.
O واقع شدن در دايره ابتلا و آزمايش الهى ، موجب آزاد شدن بخش ‍ ديگرى از استعدادها كه در حال كمون ونهفتگى است ، مى شود.
O ابتلا (درگيرى با سختيها) موجب مى شود كه فرد نسبت به جنبه هاى قوت و ضعف خويش ، معرفت بيشترى كسب كند و در نتيجه خودآگاهى او رشد مى يابد.
4. اصل فطرت
امام خمينى در تمام بياناتى كه سخن از كودك ، نوجوان و جوان به ميان مى آيد، با نگاه حكيمانه اى كه به اعماق وجود آدمى دارند، نفوس آنها را مفطور به فطرت الهى مى دانند و برهمين اساس ، مستعد تحول و تكامل در نظر مى آورند.
برخى از اهل لغت مى نويسند: در آيه مباركه فطرة الله التى فطر الناس عليها فطرت عبارت از اين است كه خداى تعالى مردم راطورى آفريده است كه طبعا و به خودى خود خداى را بشناسند وعقيده به وجود صانع ، امرى است كه در قلب انسان مركوز و جزو طبيعت و خلقت است و فطرت الله ، عبارت از قدرت بر شناختن ايمانى است كه با آب و گل آدمى سرشته شده باشد(118)
اگر چه فطرت صغه الهى دارد، ولى در اثر معاصى و غفلتها، نورانيت خود را از دست مى هد و به ظلمات محجوب ميشود اما در اين زمينه مى نويسند:
پس انسان تا به فطرت اصليه خود است ، چون از عالم نور و طهارت است ، متناسب با علوم حقيقيه و معارف الهيه وحقايق روحانيه وعوالم غيبيه است و وجهه نفس چون آيينه اى عالم غيب كه همه از جنس علوم حقه و سنخ معارف است در، آن منقش (119)
گردد
ايشان ، حالت ديگرى را كه فطرت انسان غافل پيش مى آيد، چنين شرح مى دهند:
ولى همين فطرت ، اگر از روحانيت خود محجوب شد و به واسطه اشتغال به عالم طبيعت ، ظلمانى گرديد و سلطان شهوت و جهل و غضب و شيطنت بر آن غلبه كرد... وجهه باطنش از عالم روحانيت و ملكوت منصرف و تناسبش با آن عوالم نوارانى منقطع گردد و حقايق و معارف الهيه و آنچه از عالم نور و طهارت و قدس است در ذائقه او تلخ و درسامعه اش سنگين و ناگوار آيد(120).
و در جهت معرفى برخى از فطريات مى فرمايند:
بدان كه از امور فطريه كه هر انسان جبلة و فطرة بدان حكم مى كند، احترام منعم است و هركس در كتاب ذات خود اگر تاءملى كند، مى بيند كه مسطور است كه بايد از كسى كه به انسان نعمتى داد، احترام كند و معلوم است هر چه نعمت بزرگتر باشد و منعم در آن انعام بى غرضتر باشد، احترامش در نظر فطرت لازمتر و بيشتر است (121).
5. اصل تغيير پذيرى انسان
در حديث قدسى آمده است كه : يا داود، اگر آن بندگانم كه به من پشت كرده اند، بدانند كه به من با چه شوقى انتظار آنها را مى كشم ، هرآينه از شوق مى مردند و جان در بدنشان قرار نمى گرفت
آدمى ، هر لحظه درموقعيتى خاص براى انتخاب رويكرديا عملكردى نوين است و نحوه گزينش اوست كه در قبال خود و جامعه مسؤ وليت آفرين مى باشد. از منازعاتى كه ميان انديشه وران علم اخلاق و متفكران تربيتى جريان دارد، تغيير پذيرى خلق و خوى آدمى است .
در مقايسه با برخى از روانكاوان نظير فرويد و كارن هورناى كه دوران كودكى را سرحد و منتهااليه شكل پذيرى انسان فرض مى كنند، با رويكرد يونگ مواجه مى شويم كه مرز تغيير پذيرى وى را تا چهل سالگى مى داند(122)
هر اندازه تغيير پذيرى انسان را باور داشته باشيم ، اميداوارى براى تلاشهاى تربيتى بيتشر خواهد بود.
فسلفه اخلاقى اسلام ناظر به اين معناست كه جوهره ارسال رسل براى تزكيه انسان از سوائب و آلودگيها و ايجاد تحولات در خلق و خوى اوست .
قرآن كريم مى فرمايد:
لقد من الله على المؤ منين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين (123).
خداوند بر اهل ايمان منت گذاشت كه رسولى از خودشان و ميان آنها برانگيخت كه بر آنها، آيات خدا را تلاوت كند و نفوسشان را از آلايش و نقص پاك گرداند، و احكام شريعت و حقايق حكمت را به آنان بياموزد، هرچند از پيش گمراهى آنها آشكار بود.
اين آيه شريفه دلالت بر اين واقعيت دارد كه نفس آدمى قابل تغيير است و پيامبران نيز به همين منظور آمده اند و چنانچه اخلاق انسان قابل تغيير نمى بود، بعثت انبيا نوعى نقض غرض مى بود.
در كلام معصومان - عليهم السلام نيز اين مطلب به صراحت بيان شده است كه اينك به چند مورد از آن ها اشاره مى كنيم :
اسحاق بن عمار از امام صادق (ع ) روايت كرده است كه فرمود:
خلق خوب و صفت پسنديده ، عطيه الهى است كه خداوند عزوجل به بندگان خود عطا فرموده است و آن بر دو قسم است :نزد بعضى فطرى و به صورت سجيه ، و در گروه ديگرى اكتسابى و قائم به نيت و اراده است
اسحاق پرسيد: كدام يك نسبت به ديگرى برترى دارد؟ حضرت فرمود: صفت فطرى با سرشت آدمى تركيب شده است و صاحبش ‍ به طور طبيعى نمى تواند به غير آن متصف باشد، ولى خلق اكتسابى از راه مجاهده و بردبارى به دست آمده است و هر صفت پسنديده اى كه با كوشش و صبر به دست آيد، بر صفت طبيعى برترى دارد(124).
از حضرت على (ع ) نقل شده است كه فرمود:
ناتوانترين مردم ، كسى است كه به اصلاح نقايص معنوى و سيئات اخلاقى خود قادر باشدو اقدام نكند(125).
و نيز آن حضرت فرموده است :
اگر فرضا نه به بهشت اميدوار باشيم و نه از آتش ترسان ، ثواب و عقابى را عقيده نداشته باشيم ، باز شايسته است از پى سجاياى اخلاقى برويم ، زيرا اخلاق پسنديده و ملكات فاضله است كه ما را در زندگى به راه رستگارى هدايت مى كند (126).
آن حضرت در جايى ديگر اشاره مى كنند:
چه بسا عزيزانى كه اخلاقى ناپسند، آنها را به ذلت و خوارى انداخته و چه بسا مردم پست و كوچكى كه صفات پسنديده آنان را عزيز و محبوب ساخته است (127).
امام خمينى در اين خصوص مى فرمايد:
پس بگوييم كه بايد دانست كه مقصود از طبيعى بودن و فطرى بودن خلقى ، آن نيست كه ذاتى غير قابل تغيير است ، بلكه جميع ملكات و اخلاق نفسانيه ، تا نفس در اين عالم حركت و تغيير است و در تحت تصرف زمان و تجدد واقع است و داراى هيولى و قوه است ، قابل تغيير است و انسان مى تواند، جميع اخلاق خود را متبدل به مقابلات آنها كند، چنانچه دلالت بر اين مدعى كند، علاوه بر برهان و تجربه ، دعوت انبيا و شرايع حقه به سوى اخلاق كريمه و ردع آنها از مقابل آنها(128).
ايشان ضمن تشبيه اخلاق پسنديده به نور و اخلاق ناپسندبه ظلمت مى افزايند:
وانسان تا در اين عالم است ، مى تواند خود را از اين ظلمت نجات دهد و به آن انوار برساند، آرى مى تواند ولى نه به اين حالت سردى و خمودى و سستى و فتور و سهل انگارى كه در ماست كه همه مى بينيد كه با هر خلق زشت و اطوار ناپسندى كه از اول طفوليت بزرگ شديم و با معاشرت و موانست هاى نامناسب ، تهيه كرديم ، تا آخر باقى مى مانيم ، سهل است روز به روز بر آن سربار مى كنيم و مى افزاييم ، گويى گمان نداريم كه عالم ديگرى است و نشئه باقيه ديگرى خواهد آمد(129)
نتيجه اى كه مى گيريم :
O كرامتهاى اخلاقى ، اعم از ذاتى و اكتسابى است .
O خلق و خوى اكتسابى ، فضيلت بيشترى نسبت به اخلاق ذاتى دارد.
O توانايى روحى انسان به ميزان اصلاح نقصهاى اخلاقى اوست و به همين نسبت ناتوانى آدمى در عدم موفقيت او در رفع آلودگيهاى اخلاقى معنا مى يابد.
O ارزشهاى اخلاقى داراى حسن ذاتى اند؛ يعنى چنانچه كيفر و پاداش اخروى نيز در كار نبود، سجاياى اخلاقى شايستگى آن را داشتند كه انسان ، مستقل از لطف و پاداش الهى در پى دستيابى بدانها برآيد.
O باور آدمى به تحول پذيرى شخصيت ، معناى جديدى از آزادى و اراده خودساز را ترسيم مى كند چنين رويكردى به حصول اميد و مثبت گرايى مى انجامد و در درون انسان ، منجر به حركت و پويايى نوينى مى شود.

                 فصل سوم  عوامل تربیت

عوامل تربيت
چار چيز است كه در سنگ اگر جمع شود
لعل و ياقوت شود سنگ بدان خارايى
پاكى طينت و اصل گهر و استعداد
تربيت كردن مهر از فلك مينايى
در من اين هر سه صفت است كنون مى بايد
تربيت از تو كه خورشيد جهان آرايى
در تعريف عامل تربيت ، هر پديده اى را كه بر روند و رشد و بالندگى آدمى اثر گذارد باشد، اصطلاحا عامل تربيت مى ناميم ، با اين ملاحظه ، طيف وسيعى از عوامل تربيت را پيش روى خواهيم داشت . در اين ميان برخى از آن ها عامل اصلى (اساسى ) و پاره اى ديگر، عامل فرعى (جنبى ) هستند.
يكى از متفكران تربيتى به نام فردريك ماير در تبيين عوامل مؤ ثر در حل مسايل انسانى مى نويسند:
سه روش عمده براى حل مشكلات جهانى وجود دارد، نخست تغيير ناگهانى اوضاع اجتماعى ، يعنى انقلاب ، دومين وسيله اى كه ممكن است براى حل مشكلات جهانى بدان متوسل شويم ، جنگ است . هراكليتوس در يونان اظهار مى كند كه جنگ پدر همه چيز است و بذر ترقى را خلق مى كند. هگل معتقد است كه جنگ سرنوشت عالم را تعيين مى كند. نيچه هم گفته است كه جنگ عصاره تمدن است ولى امروز ما مى دانيم كه يك تصادم بزرگ ، متمضمن پايان تمدن است شق سوم ، تربيت است . تربيت به آرامى و به صورت سير تكاملى مؤ ثر مى افتد(130).
در جهان بينى اسلامى ، پديده هاى اثر گذار بر جريان تربيت اعم از عوامل بزرگ وكوچك با دقت مورد بررسى و ارزيابى واقع مى شود و هيچ عاملى به بهانه محدوديت يا كم تاءثير بودن ، مورد غفلت قرار نمى گيرد. اينك برخى از عوامل تربيت را مورد بحث قرار مى دهيم .
الف - محيط تكوينى
منشاء و مبداء تربيت را در حقيقت بايد در مرحله قبل از تولد جستجو كرد. اين مرحله از ديدگاه شارع مقدس اسلام ، اهميت ويژه اى دارد و به همين جهت حضرت امام جعفر صادق (ع ) توصيه مى كنند كه :
هنگام انتخاب همسر، بنگر كه شخصيت خويش را به دست چه كسى مى سپارى و چه كسى را در مايملك خويش شريك مى كنى و بر اعتقادات دينى و رازهاى نهانيت چه كسى آگاه خواهد شد(131).
امام خمينى (س )نيز در خصوص اهميت اين مرحله مى فرمايند:
اسلام ، قبل از اينكه ازدواج بكنى ، نقشه آن بچه اى را كه شما مى خواهيد بعد از ازدواج آن بچه را توليد كنيد، نقشه را قبل از ازدواج در شما ريخته است ، چه جور زنى انتخاب كن ، چه جور مردى انتخاب كن . براى اين است كه اين انسان مثل يك نباتى مى ماند كه بايد رشد بكند. انسان هم يك همچو موجودى است از قبل از اينكه كشت شود، زمينش را ملاحظه مى كند كه اين زمين چه جور زمينى بايد باشد، آن كسى كه مى خواهد كشت كند چه جور بايد باشد، بعد از اينكه ازدواج واقع شد، زمان تلقيح چه جور بايد باشد، همه ابعاد را مى خواهد درست كند(132).
نتيجه اى كه مى گيريم اين است كه اولين گام در تربيت فرزند، انتخاب همسرى شايسته و صالح است ، زيرا ازيك سوى ، صفات خاصى از او به فرزند از راه وراثت منتقل ميشود و از سوى ديگر، مادر ايجاد كننده محيط تربيتى ويژه اى است كه امكان فراگيرى همه جانبه اى را براى فرزند فراهم مى كند. فراگيرى جامعى كه عادات ، مهارتها، رفتارها و بينشهاى نوين را شامل مى شود.
ب - محيط خانوادگى
روش رسول اكرم (ص ) در خانواده اين بود كه هر روز صبح ، دست محبت به سر فرزندان خود مى كشيد(133).
محيط خانواده همچون سرزمين حاصلخيزى است كه فرزندان همچون گلهاى شادابى در آن مى رويند. تاءثير عامل خانواده تا آنجاست كه برخى از انديشه وران ، سعادت يا شقاوت فرزند را به نوع خانواده مربوط مى دانند در تحليل جايگاه اين عوامل ، مادر نقش ‍ اول را داراست .
مادر از دو جهت حايز نقش ويژه اى در تربيت فرزند است ، ابتدا اينكه كودك مهمترين سالهاى تكوين شخصيت را در محيط انس و الفت با او مى گذراند و اين سالها، فرصت كم نظيرى براى اكتساب عادات ، صفات و ساير ويژگيهاى رفتارى از مادر است . از جهت ديگر، مادران به لحاظ عواطف سرشار و خالصانه خود، پناهگاه مطمئنى براى كودك هستند و فرزند (دختر يا پسر) هر زمانى كه احساس ناامنى مى كند، ابتدا به مادر پناه مى برد و امنيت مورد نظر خود را در آغوش وى جستجو مى كند.
از همين روى ، در تكريم جايگاه مادرى ، سخنى از رسول اكرم (ص ) نقل شده است كه فرمودند:
مادر خود، مادر خود، مادر خود را رعايت كن ، سپس پدر خود را و پس از آن كسانى را كه به تو نزديكترند(134).
يا تعبير ارزنده حضرت فاطمه زهرا (س ) است كه فرمودند:
در خدمت مادر باش كه بهشت زيرا پاى مادران است (135).
امام خمينى در تبيين نقش مادر به عنوان يك عامل تربيتى فرمودند:
در دامن مادر، بچه ها بهتر تربيت مى شوند تا در پيش استادان ، علاقه اى كه بچه به مادر دارد، به هيچ كس ندارد و آن چيزى كه در بچگى از مادر مى شنود در قلبش نقش مى بندد و تا آخر همراهش ‍ است . مادرها بايد توجه به اين معنى كنند كه بچه ها را خوب تربيت كنند، پاك تربيت كنند. دامنهايشان يك مدرسه عملى و ايمانى است و از كسى ديگر ساخته نيست . آن قدرى كه بچه از مادر چيز مى شنود، از پدر نمى شنود، آن قدرى كه اخلاق مادر به بچه كوچك نورس تاءثير دارد و به او منتقل مى شود، از ديگران عملى نيست (136).
رويكرد ايشان در خصوص نقش مادر به مثابه يك نجات دهنده امت است و مى فرمايد:
مادرها مبداء خيرات هستند و اگر خداى نخواسته مادرانى باشند كه بچه ها را بد تربيت كنند، مبداء شرند، يك مادر ممكن است يك بچه را خوب تربيت كند و آن بچه يك امت را نجات بدهد و ممكن است بد تربيت كند و آن بچه موجب هلاكت يك امت بشود(137).
و در مقايسه جايگاه و منزلت مادر با ديگر عوامل تربيتى مى فرمايند:
شما خانمها شرف مادرى داريد كه دراين شرف از مردها جلو هستيد و مسؤ وليت تربيت بچه را در دامن خودتان داريد، اول مدرسه اى كه دارد، دامن مادر است . مادر خوب بچه خوب تربيت مى كند (138).
ايشان زمان مناسب را براى تربيت كودك ، دوران نوزادى او مى دانند و مى فرمايند:
شما (مادران اين مسؤ وليت بزرگ را داريد. بايد بچه هاى خودتان را كه نوزاد هستند و نفوسشان زود (مطالب ) راقبول مى كند، تربيت را زود قبول مى كند، خوب و بد را زود قبول مى كند، شما در اول كه اين بچه ها در دامن شما بزرگ مى شوند مسؤ ول افعال و اعمال آن ها هستيد، همانطورى كه اگر يك بچه خوب تربيت كنيد، ممكن است كه سعادت يك ملت را همان يك بچه تاءمين كند، اگر يك بچه بد هم خداى نخواسته در دامن شما بزرگ شود.... گمان نكنيد كه يك بچه است ، يك بچه گاهى وقتها در جامعه وقتى كه وارد شد، در راءس ‍ جامعه واقع مى شود، و متحمل است كه جامعه را به فساد بكشد(139).
دومين عامل تربيتى خانواده پدر است كه نقش او مكمل وظيفه مادر تلقى مى شود. براى به تصوير كشيدن منزلت پدر، از كلام گهربار امام سجاد (ع ) مدد مى جوييم . آن حضرت ميفرمايند:
حق پدر اين است كه بدانى او به منزله اصل و ريشه و تو به منزله شاخه اى از او هستى (او ظاهرا) منشاء پيدايش تو در اين جهان است ، به طورى كه اگر او نبود، تو هم به اين ترتيب كه هستى نبودى . پس ‍ هرگاه در خود، توانايى ، دانش ، كمال يا هرچه يافتى ، اصل و اساس ‍ آن را از ياد مبر(140).
از نظر امام سجاد - عليه السلام - پدر منبع فيض براى فرزند است ، لذا نقش تربيتى پدر به عنوان يك عامل ، بعد از نقش مادر مطرح مى شود.
براى پى بردن به اهميت نقش پدر، بيان روايت ذيل مى تواند وافى به مقصود باشد. امام باقر (ع ) فرمودند:
يحفظ الاطفال بصلاح آبائهم (141).
حفظ و مصونيت فرزندان ازخطرها وانحرافها در پرتو صلاحيت و شايستگى پدران آنهاست .
امام خمينى در توصيف منزلت پدر چنين مى گويند:
اساسا تربيت از دامان پاك مادر و جوار پدر، شروع مى شود و با تربيت اسلامى و صحيح آنان استقلال و آزادى وتعهد به مصالح كشور پايه ريزى مى شود(142).
و در زمينه مراقبت والدين از فرزندان مى فرمايند:
امروز بايد پدران و مادران ، مواظب رفتار فرزندان خويش باشند كه در صورت مشاهده حركات غير عادى ، آنان را نصيحت نمايند))(143).
ايشان نقش مادر را در سالهاى اول زندگى و نقش پدر را در سالهاى نوجوانى ، با اهميت تلقى مى كنند و مى فرمايند:
نقش خانواده و به خصوص مادر در تربيت نونهالان و پدر در نوجوانان ، بسيار حساس است و اگر فرزندان در دامن مادران و حمايت پدران متعهد به طور شايسته و با آموزش صحيح تربيت شده و به مدارس فرستاده شوند، كار معلمان نيز آسانتر خواهد بود(144).
امام در چگونگى تربيت خانواده ، معتقد به جنبه عملى آن مى باشند و مى فرمايند:
چون اطفال را در حشر دايم يا غالب با پدر و مادر است تربيتهاى آنها بايد عملى باشد؛ يعنى اگر فرضا خود پدر و مادر به اخلاق حسنه واعمال صالحه متصف نيستند، در حضور طفل با تكلف ، خود را به صلاح نمايش دهند تا آن ها عملا مرتاض و مربى شوند و اين خود، شايد مبداء اصلاح خود پدر و مادر نيز شود(145).
و در تبيين كيفيت تاءثير هر يك از عوامل تربيتى ميفرمايند:
فساد عملى پدر و مادر از هر چيز بيشتر در اطفال سرايت كند، چه بسا كه يك طفل ، كه عملا در خدمت پدر و مادر بد تربيت شد، تا آخر عمر با مجاهدت و زحمت مربيان اصلاح نشود(146).
ايشان در تحليل عوامل قهرى تربيت ، بر عامل خانواده تاءكيد مى كنند و مى فرمايند:
حسن تربيت و صلاح پدر و مادر از توفيقات قهريه و سعادات غير اختياريه اى است كه نصيب طفل گاهى مى شود، چنانچه فساد و سوء تربيت آنها از شقاوات و سوء اتفاقات قهريه اى است كه بى اختيار نصيب انسان شود. چنانچه مراحل سابقى بر اين مرحله نيز است كه ممكن استن در آن مراحل ، بذر سعادت انسان و شقاوت آن كشته گردد؛ چون اختيار زن صالح خوب خوش اخلاق ، سعيد و اختيار غذاهاى مناسب حلال ، در قبل از حمل و زمان و ايام رضاع و امثال آن (147).
شرايط تربيتى خانواده
خانواده به عنوان اولين عامل تربيت ، زمانى قادربه ايفاى نقش خود خواهد بود كه حداقل برخى از ويژگيهاى زير در آن مشاهده شود:
1. باور اعتقاد قلبى والدين به اين امر كه فرزند امانتى الهى است و آنان امانتدار پروردگار متعال هستند.
2. باور و اعتقاد قلبى والدين بر مؤ ثر بودن نقش آنها در تربيت فرزند و اينكه آنان ، اولين مربيان فرزند هستند.
3. والدين از نظر شناختى به نيازها و مقتضيات سنى فرزندان آگاه باشند و در شيوه هاى ارتباطى خود اين ويژگيها را مد نظر قرار دهند.
4. والدين از نظر وحدت نظر و عمل به نقطه مشتركى دست يابند و على رغم اختلاف رويكردها و كاركردها، تلاش خود را براى همفكرى و هماهنگى با يكديگر به كار گيرند.
5. والدين از نظر ارزشهاى اخلاقى ، پايبند به موازين عالى باشند، و نيز توانايى انتقال آنها را به فرزندانشان داشته باشند.
6. والدين از نظر ارتباطى ، رابطه اى صحيح و قابل قبولى كه متكى بر اعتماد متقابل است ، با فرزندانشان برقرار كنند.
7. خانه به خوابگاه تبديل نشود، بلكه محلى براى برقرارى توسعه و تعميق ارتباطهاى درون خانواده باشد.
8. والدين از شيوه هاى تربيت ، به گونه اى علمى شناخت حاصل كنند و بدين وسيله بر اعتماد به نفس خويش بيفزايند.
ج - محيط آموزشى
از استاد كل ، وحيد بهبهانى ، پرسيدند كه چگونه به اين مقام علمى و عزت و شرف و مقبوليت رسيده اى ؟ آقا در جواب نوشت : من ابدا خود را چيزى نمى دانم و در رديف علماى موجود به شمار نمى آورم و آنچه ممكن است مرا به اين مقام رسانده باشد، اين است كه هيچ گاه از تعظيم و بزرگداشت علما و نام آنان را به نيكى بردن خوددارى ننمودم و هيچ وقت ، اشتغال به تحصيل را تا آن جا كه مقدورم بود، ترك نكردم و هميشه آن را بر تمام كارها مقدم مى داشتم (148).
عامل ديگرى كه در تربيت از جنبه اساسى و تعيين كننده اى برخوردار است ، محيط آموزشى يا مدرسه است كه معلم ، چهره شاخص و نماينده برجسته آن است . آنچه در فرايند تعليم و تربيت به متعلم انتقال مى يابد، تنها معلومات و مهارتهاى معلم نيست ، بلكه تمام صفات ، خلقيات ، حالات نفسانى و رفتار ظاهرى او نيز به شاگردان منتقل ميشود. بر همين اساس بود كه بزرگان و انديشه وران در انتخاب استاد، نهايدت دقت و باريك بينى را مبذول مى كردند و تاءمل و سؤ ال در يافتن معلم اخلاق به اوج خود مى رسيد.
در قداست مقام و منزلت معلمى همين بس كه خداوند تبارك و تعالى در برخى از آيات كريمه قرآن ، شاءن معلمى را به خود نسبت داده است ، يكى آنجا كه مى فرمايد:
وعلم آدم الاسماءكلها (149)
خداوند اسما را به آدم آموخت .
و ديگرى زمانى كه به عنوان پاداشى معنوى ، به پرواپيشگان مژده مى دهد كه :
واتقواالله و يعلمكم الله
تقوا داشته باشيت و خداوند خود به شما خواهد آموخت .
دراين جا شايسته است كه ابتدا گذرى كوتاه به بيان ارزشمند حضرت امام سجاد (ع ) در منزلت و تكليف معلم و سپس وظيفه شاگرد داشته باشيم .
وظيفه معلم در كلام امام سجاد (ع )
اما حق كسانى كه به شنيدن كلام تو نشسته اند اين است كه بدانى ، خداوند تو را سرپرست و حافظ حقوق آنان قرار داده است و تكليف تو آن است كه آنان را به حداكثر بهره ممكن برسانى . با متعلم ،با خوشخويى و ملايمت رفتار كنى . اين مسؤ وليت (سرپرستى ) را به خوبى ، به انجام برسانى و (موقعيت كسى را پيدا كنى كه ) نيازهاى معنوى آنان را تهيه و ذخيره مى كند نسبت به آنان خيرخواه باشى نصحتگر آنان باشى همان گونه كه سرپرست به امور كسانى كه تحت تربيت و حمايتش دارد، رسيدگى مى كند. صبر وتحمل داشته باشى . (نسبت به او و عمر و استعدادش ) حسابگر باشى ، همانند كسى كه اگر نيازمند فقيرى را مى بيند، به اندازه نيازش به او عطا مى كند در اين صورت است كه واقعا راهنما و رهبر شايسته اى براى او هستى و مى توانى (در اين زمينه ) مايه اميد و دلبستگى باشى و غير اين صورت نسبت به آفرينش او ظلم كرده اى و متعرض نابودى او و از بين رفتن عزت و سيادت او شده اى . اگر تكاليف معلمى را بدانى و به آنها رفتار كنى ، در اين صورت ، خداوند نعمت دانش را بر تو زيادت خواهد كرد، اگر در تعليم دانش خود بخل ورزيدى يا با شاگردان (خود) به درشتى رفتار كردى ، گويا خود را سزاوار آن دانسته اى كه خدا صفاى دانش را از تو بگيرد و احترام و منزلت علمى تو از دلها برداشته شود، زيرا با وجود عدم لياقت و نداشتن صلاحيت لازم و كافى ، تصدى اين كار مهم را پذيرا شده اى (150).
وظيفه شاگرد در كلام امام سجاد (ع )
حضرت زين العابدين - عليه السلام - در اين مورد مى فرمايند:
حق راهبر و مدبر زندگانى روحى تو اين است كه از او تجليل كنى ، مجلس و محفل او را گرامى دارى ، به سخنان او كاملا گوش فرادهى و با چهره اى گشاده به وى روى آورى ، صدايت را هنگام گفتگو بلند نكنى ، اگر كسى از او سؤ ال كرد، در پاسخ دادن به آن پيشدستى نكنى و بگذارى خود او آن پرسش را شخصا پاسخ دهد، اگر كسى نزد تو از او به بدى ياد كرد بايد در مقام دفاع از او برآيى ، از او عيب پوشى كنى و خوبيهاى او را به ديگران اظهار نمايى ، با دشمنان همنشينى و با دوستانش دشمنى مكنى (151).
منش معلمى امام خمينى (س )
امام به عنوان يك مربى ، خود محصول شرايط خاصى بود. از يك سوى ، پاكى طينت ، اصالت خانوادگى ، سيادت ، استعداد و قابليت كم نظير و از سوى ديگر، درك محضر بزرگانى همچون مرحوم آيت الله العظمى حائرى يزدى ، مرحوم شيخ على اكبر يزدى (معروف به حكيم الهى ) مرحوم آيت الله محمد على شاه آبادى ، و مرحوم ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى ، شخصيت امام را به عنوان يك مرجع مسلم ، فيلسوف ، عارف فقيه ، عالم ربانى ، حكيم ، و بالاءخره به مثابه مربى يك جامعه ، به جهان نشان داد به گفته برخى از محققين اهميت آثار امام فقط به واسطه تضلع مؤ لف در علوم مختلف نيست ، بلكه مربى بودن امام براى ميليونها انسان حق طلب ونيز راهبرى ايشان ، بهترين صدق به وجود آورنده آثارى اين چنين ارزشمند است (152).
بالاترين تجليل از مقام معلم را در كلام امام مى توان مشاهده كرد ايشان زمانى كه در آثارشان به مناسبتى از استاد عرفان خود مرحوم شاه آبادى مى برند، مى نويسند: شيخ عارف كامل ، روحى فداه و دربيانيه اى كه به مناسبت شهادت فرزند استاد(شهيد حجت السلام و المسلمين مهدى شاه آبادى ) صادر فرمودند، اظهار: داشتنداين شهيد عزيز... فرزند برومند شيخ بزرگوار ما بود كه حقا حق حيات روحانى به اينجانب داشت كه با دست و زبان از عهده شكرش ‍ برنمى آيم (153).
بديهى است كه شاگرد برجسته و پاره تن آن امام ؛ يعنى استاد شهيد مطهرى ، زمانى كه از استاد بزرگوارش حضرت امام خمينى نام مى برد، با تعبير جان جانان ياد كند و زمانى ديگر كه از استادى برجسته و مفسر بزرگ قرآن ؛ يعنى مرحوم علامه طباطبايى نام مى برد، عبارت روحى فداه را به كار مى برد.
معلم در كلام امام خمينى
اگر تربيت (شما معلمين ) يك تربيت انسانى و روى فطرت انسان باشد، بعدها هم كه (شاگرد) هر كار خوبى بكند، شما شريك هستيد در آن كار خوب (154).
معلم ، امانتدارى است .. اگر... اين امانت به آن خيانت شود، يك وقت مى بينيد خيانت به يك ملت است ، خيانت به يك جامعه است ، خيانت به اسلام است (155)
شماها(معلمين را) يك مردم عادى نيستند، گاهى شريك يك نوارنيتى هستيد كه شما ايجاد كرديد(156).
شماها، معلم نسلى هستيد كه در آتيه همه مقدورات كشور به آن نسل سپرده مى شود، شما امانتدار يك همچو نسلى هستيد و تربيت شما و تعليم شما بايد همراه هم باشد(157).
اين وظيفه (همراه بودن تربيت با تعلم ) فقط وظيفه معلم دينى نيست ، اين وظيفه همراه است براى تمام معلمين در هر رشته و تمام اساتيد دانشگاه در هر رشته اى هستند(158).
اهميت تربيت را از تعليم بيشتر بدانيد(159).
نقش معلم در جامعه ، نقش انبياست ، انبيا هم معلم بشر هستند (160).
نقش (معلم ) بسيار حساس و مهمى است و مسؤ وليت بسيار زيادى دارد، نقش مهمى است كه همان نقش تربيت است كه "اخراج من الظلمات الى النور" است (161).
خداى تبارك و تعالى اين سمت (معملى ) را به خودش نسبت مى دهد كه خداى تبارك و تعالى ولى مؤ منين است و آن ها را از ظلمات اخراج مى كند به سوى نور(162).
معلم اول ، خداى تبارك و تعالى است ... و به وسيله انبيا و به وسيله وحى ، مردم را دعوت مى كند به نورانيت ، دعوت مى كند به كمال ، دعوت مى كند به عشق ، دعوت مى كند به محبت ، دعوت مى كند به مراتب كمالى كه از براى انسان است (163).
نتيجه اى كه مى گيريم اين است :
O شخصيت آدمى ، محصول و برايند چندين عامل ، از جمله معلم (مربى ) است .
O از زمان آغاز تربيت رسمى (ورود به دبستان ) نافذترين عامل تربيتى ، معلم و مربى است .
O رويكرد به معلمى ، رويكردى عرفانى ، الهى و معنوى است ، چه آن كه خداوند، اول معلم عالم هستى است و معلمى را به خود نسبت مى دهد.
O شعاع و دايره نفوذ معلم از سطح و مرز كودك و مدرسه فراتر مى رود جامعه ، ملت و بلكه جهان را در برمى گيرد.
O تاءكيد بر جلالت مقام معلمى از انسان شناسى فطرى نشاءت مى گيرد.
O التزام تعليم و تربيت و معيت اين دو با يكديگر، موجب توفيق در كار معلمى است .
O حقيقت نقش معلمى ، خارج كردن كودكان از وادى ظلمات و هدايت آنان به منزلگه نور است .
O معلمان پابه پاى انبيا در دعوت مردم به نورانيت و كمال ، مشابهت شغلى دارند.
O همراهى تعليم با تربيت ، اختصاص به معلم دينى ندارد؛ بلكه همه معلمان و استادان دانشگاه را نيز شامل مى شود.
O شاگردان و همه آنچه بدانها مربوط مى شود نظير فرصت عمر، پاكى فطرت وزلال وجدان آنها همچون امانتى از جانب پروردگار در دست معلمان محسوب مى شود.
د - محيط اجتماعى
در بررسى عوامل تربيتى ، به رابطه ميان محيط اجتماعى و پيامدهاى تربيتى اخلاقى ناشى از آن مى پردازيم . چنانچه تحليل دقيقترى از عناصر پديد آورنده جامعه ارائه كنيم ، به عناوينى چون نوع حكومت ، رسانه هاى گروهى ، مطبوعات و نظاير آنها برمى خوريم كه هر يك درخور بحث مستقلى است . در اين ميان ، ابتدا عامل حكومت را، به لحاظ گستردگى در اختياراتش ، بررسى مى كنيم .
رابطه حكومت و انسان از نوع تاءثير است نه التزام ،لذا مى توان اظهار كرد كه ويژگى هاى اخلاقى و تربيتى آدمى ، تابعى از نوع حكومتى است كه بر او اعمال ميشود، ولى رابطه مذكور قهرى نيست ، و نياز به تبين و تحديد دارد.
براى مثال ، ابتدا به يكى از آيات قرآن استناد و سپس به دو جمله از كلام معصومان (ع ) اشاره مى كنيم . قرآن كريم ميفرمايد:
ان الذين توفيهم الملائكة ظالمى انفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين فى الارض قالوا الم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها فاولئك ماويهم جهنم و سائت مصيرا (164).
همانا آنان كه دريابندشان فرشتگان ، ستم كنندگان بر خويشتن ، گويند در چه بوديد، گويند ناتوانى در زمين ، گويند آيا نبود زمين خدا پهناور تا هجرت كنيد در آن ،آنان جايگاهشان دوزخ است و چه بد بازگشتگاهى است .
در اين آيه شريفه ، كسانى را كه با تكيه بر شرايط اجتماعى ، خود را از هر گونه مسؤ وليتى مبرا مى دانند، مورد پرسش قرار داده است و مى فرمايد كه چرا مهاجرت نكرديد؛ يعنى نفى پذيرش شرايط اجتماعى و به عبارت ديگر مى خواهد بگويد كه انسان مى تواند بر موقعيتهاى نامطلوب اجتماعى كه منجر به تضعيف ارزش انسانى مى شود، غلبه كند و به هر گونه شرايط تن ندهد.
در بيانى صريح از پيامبر اسلام (ص ) آمده است كه فرمودند:
كما تكونوا يولى عليكم (165).
چونان هستيد، همان گونه كه بر شما حكومت كنند.
و در همين زمينه ، سخنى از حضرت على (ع ) آمده است كه مى فرمايند:
الناس بامرائهم اشبه منهم بابائهم (166).
مردم در روشهاى اخلاقى و صفات اجتماعى ، به حكومتهاى خود بيشتر شباهت دارند تا به پدران خويش .
استنتاج ما از اين دو عبارت شريف چنين است : متناسب با روحيات و خصلتهاى مردم ، تنوع ويژه اى از حكومتها يا الگوهاى زمامدارى در جهان وجود دارد، به گونه اى كه نوعى تناسب و تشابه منطقى ميان روحيات ملتها و نوع حكومتها نيز قابل تعريف است ، بر اساس ‍ همين باور مى توان با تحول در نظام حكومتى جوامع ، تربيت آنها را نيز متحول كرد. چنين رابطه اى تا آن اندازه واجد معنا و مفهوم استوارى است كه همانندسازى مردم با نوع حكومت خويش به مراتب بيشتر از مشابهت آنان به پدران خود از لحاظ صفات ، روحيات وشيوه هاى رفتار ايشان است .
افلاطون به عنوان يكى از برجسته ترين فلاسفه و حكماى دوره گلبار يونان در كتاب هشتم جمهورى به بررسى انحطاط جامعه ونسل انسان مى پردازد و تاءثير هر نوع حكومتى را بر اخلاق فرد بيان مى كند و از جمله حكومتهاى مطرح ، تيموكراسى ، اليگارشى ، دموكراسى ، و استبدادى را مورد بحث قرار مى دهد و مضار هر يك را به روشنى بر مى شمارد و در نهايت به عنوان راه حلى مطمئن براى رفع انحطاط روحى بشر، حكومت فيلسوف شهريارى را پيشنهاد و جزئيات آن را به تفصيل بيان مى كند(167).
هدف افلاطون از طرح مدينه فاضله در حقيقت اين بود كه برجسته ترين و دانشمندترين افراد كه همانا فلاسفه و حكيمان هستند، بر جوامع بشرى حكومت كنند، چه در اين صورت است كه مى توانند مصالح مردم را در نظر گيرند و موجبات رشد و تعالى آنها را فراهم كند.
هگل ، بر آرمانهاى اساسى دولت و حكومت تاءكيد مى كند و معتقد است كه تربيت بايد تابع آرمانهاى حكومت باشد. در نظر او حكومت بالاترين قدرت تصميم گيرنده تلقى ميشود(168). نيچه نيز بر اقتدار دولت و حكومت اصرار مى ورزد و خود فسلفه اصالت قدرت را مطرح مى كند.
ويل دورانت در تحليل رابطه فرهنگ وحكومت مى نويسد: قدرت هر اندازه بيشتر و مسؤ وليت آن كمتر باشد، فاسدتر است ، اشراف هميشه بى رحم بوده اند، مانند اسپارتيان در برابر غلامان يا نجباى رم در برابر بدهكاران يا زمينداران انگلستان در برابر دهقانان ايرلندى (169).
وى در تجليل از دموكراسى مى گويد: هيچ كس آن اندازه خوب نيست كه بى رضايت ديگرى بر او حكومت كند، دموكراسى همه را تشويق مى كند كه مسؤ وليت خود را بر عهده گيرند، دموكراسى استخوان بندى را محكمتر مى سازد و نظر را وسعت و تعالى مى بخشد(170).
و در ارزيابى دستاوردهاى فرهنگ اشرافى وحكومت اريستوكراسى چنين مى نويسد: هيچ شخص با اطلاعى ، وجود علم و هنر را به اشراف نسبت نمى دهد، پيشرفت مديون عده معدودى است (171).
حكومت و تربيت
امام خمينى (س ) در تبيين رابطه حكومت و تربيت مى فرمايند:
انبيا، دنبال اين بودند كه حكومت عدلى در دنيا متحقق كنند، براى اين است كه اگر حكومت عدل باشد، حكومتى باشد، با انگيزه الهى ، با انگيزه اخلاق و ارزشهاى معنوى انسانى ، يك همچو حكومتى ، اگر تحقق پيدا بكند، جامعه را مهار مى كند و تا حد زيادى اصلاح مى كند(172).
و به جهت ترسيم آفات حكومتهاى غيرالهى ، بر اين باور تكيه دارند كه :
اگر حكومتها به دست جباران باشد، به دست منحرفان باشد، به دست اشخاصى باشد كه ارزشها را در آمال نفسانى خودشان مى دانند، ارزشهاى انسانى را هم گمان ميكنند كه همين سلطه جوييها و شهوات است ، تا اين حكومتها برقرار هستند، بشريت پيدا بكند ولو بعض آمال انبيا، آن كشور رو به اصلاح مى رود(173).
و در معرفى نوع حكومتى كه موجب رشد و تعالى انسان مى شود مى فرمايند:
حكومت اسلام ، حكومت قانون است ، در اين طرز حكومت ، حاكميت منحصر به خداست و قانون فرمان و حكم خداست ، قانون اسلام يافرمان خدا بر همه افراد و بر دولت اسلامى ، حكومت تام دارد. همه افراد از رسول اكرم (ص ) گرفته تا خلفاى آن حضرت و ساير افراد تا ابد تابع قانون هستند(174).
آرمان حكومتى امام ، حكومتى مبتنى بر عدالت و انسان سازى است . در حقيقت اين حكومت به لحاظ تاءثير مهمى كه در ساختن انسانها دارد، آرمان و آرزوى مصلحان است . امام در اين باره مى فرمايند:
آنها (انبيا) مى خواهند يك انسانى تربيت كنند كه خلوتش و جلوتش فرقى نداشته باشد، همان طورى كه خيانت نمى كنند در جلوت و در پيش مردم ، براى اينكه از مردم ملاحظه مى كند، انبيا مى خواهند كه انسانى درست كنند كه پيش مردمش و غياب مردمش ، ديگر فرقى نباشد... ميل همه ما اين است كه ما يك چنين حكومتى داشته باشيم ، همان جور حكومتهايى كه درصدر اسلام بود كه عدالت بود، همه اش عدالت بود (175).
نكته مهم در خصوص حكومت اين است كه انبيا و اولياى الهى گرچه دنبال آن بودند كه حكومت الهى و معنوى برقرار كنند، با اين حال حكومت براى آن ها غايت نبود، بلكه وسيله بود. رويكرد آنها به حكومت به منزله پديده اى اصيل نبود امام دراين باره مى فرمايند:
انبيا خودشان را خدمتگزار مى دانستند نه اينكه يك نبى اى كه خيال كنند حكومت دارد به مردم ، حكومت در كار نبوده ، اولياى بزرگ خدا، انبياى بزرگ همين احساس را داشتند كه اينها آمدند براى اينكه مردم را هدايت كنند، ارشاد كنند، خدمت كنند به آنها(176).
چنانچه منظور از تشكيل و برقرارى حكومت را رشد و تعالى انسانها تلقى كنيم ، قطعا انگيزه نيرومندترى براى انبيا و اولياى آنها كه همان اطاعت امر خداوند باشد، جايگزين انگيزه هاى غير الهى خواهد شد و علاوه بر آن ، آثار تربيتى چنين حكومتى تلاش بى وقفه ، استقامت تا پاى جان و تزلزل ناپذيرى در برابر تهديدهاى دشمنان خواهد بود.
امام مى فرمايند:
نظر به اين بود كه اينها را آدم كند، هر كس كه آدم مى شد، يك بشاريت براى رسول اكرم (ص ) يا انبيا بود و اما اينكه بخواهند يك كشورى را بگشايند و بخواهند - فرض كنيد كه - بلوكى داشته باشند و اين حرفهاى نامربوطى كه بين اصحاب طاغوت هست ، اينها در بين انبيا اصلا مطرح نبوده ، اصلا مطرح نيست (177).
ثبات قدم انبيا و اولياى الهى ، نتيجه انگيزه الهى و معنوى آنان است . امام مى فرمايند:
آن عملى كه الهى باشد و انگيزه اى جز الوهيت نداشته باشد، مثل اعمالى كه انبيا - عليهم السلام - در تبليغات خودشان انجام مى دادند، اين اعمال طورى است كه هيچ انگيزه اى ندارند، الا خداى تبارك و تعالى و لهذا انبياى بزرگ در عين حالى كه در اين تبليغشان و در اين ارشادشان آنقدر زحمات را متحمل مى شدند، هيچ يك از اين زحمات ، آنها را از آن عملى كه داشتند، سست نمى كرد و بايد گفت كه هيچ يك از آن رحماتى كه به حسب انگيزه هاى بشرى به نظر مى ايد كه زحمت است براى آنها اين طور نبود براى اينكه روى آن مقصدى كه آنها حركت مى كردند و عمل مى كردند، آن مقصد به قدرى بزرگ بود و به قدرى عالى بود كه تمام زحماتى كه براى آن مقصد متحمل مى شدند به نظرشان زحمت نبود، مقصد (مورد) نظر بود و لهذا مى بينيد كه تمام عمرشان را انبيا صرف مى كردند در همان مقصدى كه داشتند و يك قدم عقب نمى گذاشتند و هيچ تزلزلى در روح آنها حاصل نمى شد(178)
ه‍- رسانه هاى گروهى
دو موضوع ، نقش رسانه هاى گروهى را به عنوان يك عامل تربيت از ساير عوامل ممتاز مى كند، يكى جذابيت و گيرايى پيام و ديگرى گستردگى و فراگير بودن آن است . بى ترديد امروزه در رقابت جاذبه مدارس و نظامهاى آموزشى نمى توانند خود را به پاى صدا وسيما مطبوعات ، كتاب و نظاير آنها برسانند. جاذبه رنگ وتصوير وجلوه هاى بديع هنرى ، تلويزيون را به با نفوذترين و پربيننده ترين عامل ، تبديل كرده است . ولى همه اينها، گرچه جنبه هاى قوت و مثبت اين عامل را اثبات ميكند، در كنار آن به جهت ساختار آن ، زمينه انحراف و لغزش از اهداف تربيتى نيز به شدت وجود دارد.
امام خمينى درتوصيه به مسؤ ولان مملكتى چنين سفارش مى كنند:
نگذارند اين دستگاههاى خبرى و مطبوعات و مجله ها از اسلام و مصالح كشور منحرف شوند... تبليغات و مقالات و سخنرانيها و كتب و مجلات برخلاف اسلام و عفت عمومى ومصالح كشور حرام است و بر همه ما و همه مسلمانان ، جلوگيرى از آنها واجب است و از آزاديهاى مخرب بايد جلوگيرى شود(179).
ايشان در ارزيابى خود از نقش رسانه ها، بالاترين درجه اهميت را براى تلويزيون قايلند و مى فرمايند:
اين رسانه هايى كه ما الان داريم ، چه مطبوعات و مجلات و روزنامه ها و چه سينماها و تئاترها و امثال ذلك و چه راديو و تلويزيون است .از همه آن دستگاهها بيشتر رابطه ، با انسان دارد، تلويزيون است ، از دو جهت ، يك جهت اينكه مطبوعات هرچه هم تيراژش زياد باشد، اولا در سطح يك مملكتى نيست و ثانيا همه افراد نمى توانند از اين استفاده كنند... سينماها در يك محيط محدود مى توانند كار خودشان را انجام بدهند، راديو هم در همه جا هست ، در همه چيز هست لكن فقط از راه سمع است ... تلويزيون هم سمعى است وهم بصرى ، تبليغات تلويزيون مى تواند از راه سمع مردم را يا تربيت كند يا منهدم كند(180)
توصيه هاى تربيتى امام خمينى (س )
آنچه از مفاد سخنان و رهنمودهاى امام خطاب به مسؤ ولان رسانه هاى گروهى ، در قالب توصيه هاى تربيتى مى توان ارائه كرد، به شرح زير است :
رسانه هاى گروهى در حقيقت مراكز آموزش و پرورش عمومى هستند و بايد به اين معنا توجه لازم داشته باشند
مسؤ ولان رسانه هاى گروهى ، در خودشان اميد ايجاد كنند و خود را باور نمايند (181).
به اين ملت روحيه بدهند و ملت را ماءيوس نكنند(182).
روحيه عدم وابستگى به شرق و غرب را تقويت كنند (183)
پيروزى ملت در پرتو اطمينان روحى است كه مسؤ ولان رسانه ها و مطبوعات در مردم ايجاد مى كنند(184)
رسانه هاى گروهى ، توانايى ارائه خدمات گرانمايه اى را به فرهنگ اسلام و ايران دارند.
يكى از مهمترين مسؤ وليتهاى رسانه ها، آموزش راه و روش زندگى شرافتمندانه و آزادمنشانه به ملت است (185)
راهى را كه رسانه ها طى مى كنند بايد در مسير ملت و در خدمت ملت باشد.(186).
از جمله وظايف رسانه ها به ويژه مجلات اين است كه انسانهاى برومند و متفكر تربيت كنند تا براى مملكت مفيد باشند(187).
و - قرآن ، عامل تربيت
رسول اكرم (ص ) مى فرمايند:
كسى كه قرآن مى خواند، گويا در مرحله نبوت سير مى كند با اين تفاوت كه فاقد وحى آسمانى است (188).
قرآن ، يكى ديگر از انگيزه هاى ارسال پيامبران الهى را تلاوت آيات الهى بر مردم معرفى و هدف اصلى از نبوت را تلاوت كتاب ، تزكيه و تعليم آيات حكومت (سخن استوار) بيان ميكند و مى فرمايند:
يتلوا عليهم آياته و ليعلمهم الكتاب و الحكمه (189)
و در برخى از آيات ، قرآن را عامل هدايت و ارشاد معرفى مى كند.
ان هذاالقرآن يهدى للتى هى اقوم (190)
عظمت و قداست قرآن تا جايى است كه رسول اكرم (ص ) قرائت آن را بزرگترين عبادتها مى داند و حضرت امير (ع ) بهترين ، انسانها را كسى مى دانند كه قرآن را فرا گيرد و به ديگران نيز تعليم دهد(191).
اگر چه بركات قرآن كريم ، به جهت گستردگى و ژرفاى آن ، قابل تبيين ژرفاى و تحليل نيست ولى به طور خلاصه به برخى از آثار آن مى پردازيم .
آثار اخلاقى و تربيتى قرآن در كلام معصوم (ع )
جوان مؤ منى كه قرآن مى خواند، قرآن با گوشت و خونش (تمام وجودش ) آميخته مى شود (192).
قرآن شاد كننده دلها و بهترين كلام و گفتارهاست
تلاوت قرآن در خانه ، سبب خير و بركت و نيكبختى اهل آن است .
شنيدن قرآن ، بلاهاى دنيوى و تلاوت آن ، عذابهاى اخروى را از فرد دفع مى كند.
تعليم يك آيه قرآن موجب مى شود تا زمانى كه آن آيه تلاوت مى شود، به فرد پاداش داده ميشود
قرآن حاوى سرگذشت پيشينيان و پيشگويى آيندگان است
قرآن انسان را در غلبه بر تنهايى يارى ميدهد. امام سجاد (ع ) فرمودند:
اگر تمام مردم شرق و غرب عالم بميرند، تا زمانى كه قرآن همدم و همراه من است ، كمترين هراسى (از تنهايى ) به خود راه نخواهم داد.
تلاوت كننده و شنونده قرآن ، هر دو در اجر و پاداش يكسانند .
تلاوت قرآن ، موجب نورانى شدن خانه ها مى شود(193).
قرآن ثروتى است كه موجب بى نيازى آدمى مى شود و هيچ غنايى بالاتر از آن تصور نمى شود(194)
تلاوت قرآن ، موجب پاك شدن انسان از گناهان مى شود(195).
تعظيم و بزرگداشت قرآن همانا تعظيم و بزرگداشت خداوند است (196).
تلاوت قرآن ، دلهايى را كه همانند آهن زنگ زده است ، صيقل مى هد(197)
دلهايى كه قرآن را در مى يابند از عذاب در امانند(198).
كسى كه شب برخيزد و كتاب خدا را تلاوت كند، محبوب خداست (199).
قرآن براى كسى كه آن را تلاوت كند، روز قيامت شفاعت مى كند (200).
جايگاه قرآن در كلام امام خمينى (س )
امام ، بعثت و قرآن را عوامل تربيت مى دانند و اولى را مقدمه اى براى دومى تلقى مى كنند و مى فرمايند:
تلاوت (قرآن ) مى كند براى تزكيه ، و براى تعليم و براى تعليم همگانى ، تعليم همين كتاب و تعليم حكمت كه آن هم از همين كتاب است ، پس انگيزه بعثت ، نزول وحى است و نزول قرآن است و انگيزه تلاوت و قرآن بر بشر اين است كه تزكيه پيدا بكنند و نفوس ‍ مصفا بشوند، از اين ظلماتى كه در آن ها موجود است تا اينكه بعد از اينكه مصفا شدند، ارواح و اذهان آن ها قابل اين بشود كه كتاب و حكمت را بفهمند(201).
ايشان در جاى ديگرى چنين مى فرمايند:
بدان كه اين كتاب شريف ، چنانچه خود بدان تصريح فرموده كتاب هدايت و راهنماى سلوك انسانيت و مربى نفوس وشفاى امراض ‍ قلبيه و نوربخش سير الى الله است (202)
آثار اخلاق و تربيتى قرآن در كلام امام خمينى
در يك جمع بندى ، قرآن از اين نظر عامل تربيت است كه به تعبير و بيان امام ، مبتنى بر آثار و بركات زير است :
قرآن براى استخلاص مسجونين در اين زندان تاريك دنيا و رساندن آنها از حضيض نقص و ضعف و حيوانيت به اوج كمال و قوت و انسانيت است (203)
(قرآن ) براى وصول به مقام قرب و حصول مرتبه لقاءالله (است ) كه اعظم مقاصد و مطالب اهل الله است (204).
قرآن دعوتى به مقاصد مهمه اى نظير معرفت الله و بيان معارف الهيه است (205)
قرآن شفاى دردهاى درونى است (206)
قرآن براى تهذيب نفوس و تطهير بواطن از ارجاس طبيعت و تحصيل سعادت است (207)
قرآن حاوى قصص انبيا، اوليا و حكماست (208)
قرآن حاوى كيفيت تربيت حق نسبت به انبيا واوليا و حكماست .
قرآن حاوى كيفيت تربيت انبيا و اوليا و حكما نسبت به خلق است (209).
قرآن مشحون از تعليمات و تربيتهاى ربوبيه مذكور و مرموز است (210).
قرآن ، مكرر قضايايى را طرح مى كند تا در نفوس قاسيه تاءثير كند
تنوع مطالب قرآن و متنوع بودن شيوه هاى ارائه حقايق در آن ، الگويى است كه دست اندركاران تربيت ، تعليم و تعلم و انذار و تبشير، بتوانند به همان كيفيت نفوس مختلفه و قلوب متشتته را بهره رسانند(211).
قرآن با بيان كيفيت مجاهدات اصحاب رسول خدا(ص ) موجب بيدارى مسلمين ازخواب غفلت و برانگيختن آنها براى مجاهده فى سبيل الله مى شود(212).
قرآن حاوى قوانين ظاهر شريعت و آداب و سنن اليه است .
قرآن همچون كتاب بزرگ تربيت براى عموم ، مطالبى را با صراحت و براى طبقه خاصه به رمز و اشاره بيان فرموده است (213)
قرآن كيفيت احتجاجات و براهين ذات اقدس متعال را آورده تا اهل معرفت در اين خصوص نيز استفاده كامل برند(214).
قرآن حاوى معارفى بى شمار و اسرارى بس دشوار است كه اطلاع بر آن جز به سلوك برهانى يا نور، عرفانى ، ممكن نيست (215).
قرآن براهين دقيقه اى در اوصاف كماليه دارد كه اهل معرفت از آن استفاده كامل بنمايند(216).
جايگاه تلاوت قرآن در زندگى امام خمينى (س )
نكته برجسته اى كه در سيره اخلاقى و تربيتى آن رهبر بزرگوار به صورت ممتاز و قابل تحسين وجود دارد، اين است كه ايشان على رغم حضور در نقطه ثقل مبارزات سياسى و اجتماعى ، هرگز از اذكار و نوافل و زيارت غافل نبودند و در انجام دادن آنها مقيد به نظم و ترتيب خاصى بودند. اينك به نمونه هايى اشاره مى كنيم . يكى از نزديكان امام خمينى مى گويد:
امام روزانه چندين نوبت قرآن مى خواندند با همان صداى ملكوتى ايشان در هر فرصت مناسبى كه پيش مى آمد، قرآن مى خواندند و معمولا بعد از نماز صبح ، قبل از نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا يا در هر فرصت ديگر، مقيد به اين مستحب الهى بودند و ما بارها كه در ضمن روز خدمت ايشان مى رسيديم ، امام را مشغول خواندن قرآن مى يافتيم (217).
يكى از همراهان امام در نجف اشرف درباره ايشان اظهار مى كردند كه :
ايشان هر روز ده جزء قرآن در ماه رمضان مى خواندند، يعنى در هر سه روز يك دوره قرآن مى خواندند، برخى از برادران خوشحال بودند كه دو دوره قرآن خوانده اند، ولى بعد مى فهميدند كه امام ده يا يازده دوره قرآن را خوانده اند(218).
علامه مجلسى اول (ره ) در اجازه اى كه براى فرزندش ملامحمد باقر صاحب بحارالانوار نوشته است ، او را به قرائت يك جزء قرآن در هر روز و مطالعه و تفكر در نامه حضرت اميرالمؤ منين (ع ) به امام حسن مجتبى (ع ) - كه در نهج البلاغه مسطور است - و عمل به آن سفارش ‍ مى كند(219).
اين بخش در توصيف پرواپيشگان گهربار از حضرت على (ع ) به پايان مى بريم .ايشان در توصيف پرواپيشگان ، ويژگيهايى را بيان مى فرمايند كه بخشى از آن چنين است :
چون شب شود(براى نماز) برپا ايستاده آيات قرآن را با تاءمل و انديشه تلاوت مى نمايند، با زمزمه آن آيات و دقت در معنى آنها غمى عارفانه در دل خود ايجاد مى كنند و دواى دردهاى خويش را بدين وسيله ظاهر مى سازند، هرچه از زبان قرآن مى شنوند، مثل اين است كه به چشم مى بينند(220)
ز - جنگ ، عامل تحرك
دوره هشت ساله دفاع مقدس ، گرچه با افتخارات بزرگى براى ملت رشيد ما به پايان رسيد، از دو جهت ، بيان آثار و پيامدهاى آن ضرورى و مفيد است ؛ ابتدا اينكه نسل نوجوان امروز و آينده ساز ميهن اسلامى ما شايد تصور دقيق و درستى از تجربه دفاع مقدس ‍ نداشته باشد و در آينده اى نه چندان دور، تحت تاءثير برخى القائات و تفسيرهاى مغرضانه اسلامى نداشته باشد از جهت ديگر، به لحاظ وجود قانونمنديهاى تاريخى كه بر جريانها و تحولات يك ملت حاكم است ، چنانچه انقلاب اسلامى در معرض تهديدهاى نظامى ديگرى قرار گيرد، جوانان و نوجوانان بتوانند با تحليل صحيحى كه از تجربه دفاع مقدس دارند، موضع درست و سنجيده اى اتخاذ كنند و در دفاع از آرمانها و ارزشهاى اسلام و انقلاب اسلامى ، سهم خويش ‍ را ايفا نمايند.
با اينكه بخش مهمى از سخنان امام خمينى ، به دفاع مقدس ‍ اختصاص يافته است ، ولى به لحاظ انطباق مضمونى ، قسمتهايى از بيانات ايشان را كه ناظر به آثار اخلاقى و تربيتى دفاع مقدس است ، در زير مى آوريم و در ابتدا به عبارتى از حضرت امير (ع ) استناد مى جوييم كه فرمودند:
فى القلوب الاحوال علم جواهر الرجال (221).
در دگرگونى حالات و روزگاران ، جوهر واقعى انسانها آشكار مى شود.
آثار تربيتى جنگ
رويكرد امام خمينى (س ) به آثار تربيتى و اخلاقى جنگ و تحريم اقتصادى ، عمدتا در محورهاى ذيل قابل تبيين است :
O جنگ و تحريم اقتصادى ، يك تحفه الهى ؛(222)
O جنگ ، عامل شكوفايى مغزها؛(223)
O جنگ ، موجب اثبات قدرت ملت به دشمن ؛(224)
O جنگ مكمل دانش نظامى ؛(225).
O جنگ عامل شكستن ابهت دو ابرقدت ؛(226)
O جنگ ، عامل وحدت ملى (227).
O جنگ ، عامل رسوايى مخالفين اسلام ؛(228)
O جنگ ، عامل تحرك در ملت ؛(229)
O جنگ عامل صدور انقلاب ؛(230)
يك تحليل تربيتى
در پس هر رويداد تاريخى ، مى توان به يك تحليل تربيتى دست يافت .
تجربه دفاع مقدس ، علاوه بر آثار تحولى و بديع خود كه در سخنان امام بدانها اشاره شده است ، متضمن آثار ديگرى از لحاظ تربيتى نيز هست كه به طور خلاصه به برخى از آنها اشاره مى شود:
جنگ ، تفسير جديدى از زندگى به جوانان ارائه كرد در حقيقت قشر عظيمى از نسل نوجوان و جوان كه زندگى را در تكرار مكررات و روزمرگى مى گذراندند، در شور و هيجان دفاع مقدس ، معناى نوينى از چگونه زيستن و چگونه بودن را آموختند و به طور مسلم ، جوانانى كه با بصيرت به پهنه هستى مى نگرند، آرمانها، آمال ، انتظارات و نوع رابطه شان با عالم انفسى و آفاقى متحول مى شود و در تب و تاب رنجهاى حقير و دردهاى ناشى از خودخواهى ، اسير و گرفتار نخواهند شد.
نتيجه منطقى چگونه زيستن در پديده چگونه تحمل كردن و افزايش سطح شكيبايى انسان نهفته است . اگر جوانان بدانند براى چه زندگى مى كنند، قادر خواهند بود با هر مشكلى مبارزه كنند، چه انگيزه زيستن موجب انگيزه ايستادگى مى شود
تاءثير و تحول ديگرى كه در دفاع مقدس قابل تبيين است ، حل يكى از معضلات بزرگ بشرى ؛ يعنى مساءله مرگ است . مرگ هميشه به عنوان بزرگترين تهديد عليه امنيت ، سلامتى و زندگى ، وارد صحنه مناسبات و دايره آرزوهاى بشر شده و ظاهرا موضوعى قابل حل تلقى نشده است . ليكن باتجربه دفاع مقدس ، ترس از مرگ يكباره فرو ريخت ، زيرا مرگ ديگر پايان همه چيز نبوده ، بلكه يك مرحله انتقالى و پل ارتباط ميان دو مرحله از حيات و ترك كردن رحم بسته دنيا و ورود به فرافضاى عالم ابديت تلقى شد.
از ديدگاه تربيتى ، فاصله طولانى ميان جوانانى كه به اندك مساءله اى آسيب پذير مى نمودند و جوانانى كه با اصرار و حتى گريه از فرماندهان خود مى خواستند كه آنها را به خط مقدم بفرستند يا افتخار خط شكن شدن به آنها بدهند، حقيقتا راهى دراز و ناممكن مى نمود، ولى به بركت دفاع مقدس ، به همت والاى نسل شهادت طلب به رهبرى امام خمينى و دست عنايات حق تعالى ، صحنه هاى بديعى در تاريخ به وقوع پيوست كه اگر نگويم بى نظير، لااقل كم نظير است .

 منبع: تربیت اسلامی با تاکید بر دیدگاه های امام خمینی(ره) محمدرضا شرفی